نجم الدين ابو الرجاء قمى
160
تاريخ الوزراء ( فارسى )
اين مخاريق صدهزار فرسنگ روند . بر اين خوان جز جگر مردم ، بريانى نيست . قالب آنكس كه بر وى مغرور شود ، بىقلب است . روزگار ، به هر دم كه گامى زنيم به حساب عمر ما مىشمارد . سخن يكسونه . حقيقت حال آن است كه چون قرصى حاصل شد ؛ قرص خورشيد را تماشا مىبايد كردن ، و دل پاىبند فضول نداشتن . ثم روزگار از موج درياى قلزم بتر است . چهرهء گلگونه كردهء او ، حايض بىنماز است . روزگار هر روز جماعتى را درربايد ، و بدست مرگ بازدهد ، و جماعتى را بگذارد . حادثهء او چون ضرابت اعمى است ، ديدار نباشد كه بر كدام شخص آيد . پيش از سلطان مسعود ، جهان تاج و افسر از سر فريدون برگرفت ، و ضحاك را گريان كرد . فذلك حساب اين است كه ياد كرده آمد . آسمان حرص ، سراسر عقدهء ذنب ( 140 پ ) است ، جز خسوف نتيجه برندارد . هركس كه از آن دست نشويد ، شكستهپاى شود . مغز نغز از اين پوست بيرون نخواهد آمدن . سيل جارف روزگار را دافعى نيست ، هركس كه از مشيمهء روزگار آيد ، در قعر چاه بلا افتد . دراين درياى سهمگين ، دستآويزى نيست . صخر آسمان مينارنگ و خال تودهء زمين ، بركس ابقاء نمىكند . پيچ زلف عروسان جهان ، بسيار كس را بيچاره كرده است . عروسانى شوهر كشند . اگر در جهان بدانند كه زنى شوهر كشته است ، هيچكس او را به زنى نكند . عجب آن است كه بر سر اين گندهپير شوهركش ، شمشير مىزنند . بقا را ، پدر عنين است و مادر عقيم . شكل اين حال از دايرهء عقل بيرون است ، استخوانى گلوگير است . اگر آسياها به خون بگردانند ، فايدتى ندارد . شعر : جرت الرياح على مكان ديارهم * فكانهم كانوا على ميعاد ملك ملكشاه بن مسعود ، التجا به سلطان مسعود كرده بود ، او را بر تخت نشاندند ، ( 141 ر ) و دستى بر بازو گرفتند . نگين ملك